شاه جوانمرد

                
                   

 

                                                        

                               

              

                                 

تولد دو سالگی

شهراد جون تولدت مبارک                                 ایشالا سال های سال کنار هم شاد باشیم از خدای مهربون متشکرم بخاطر این هدیه ی بزرگی که به ما داد اینم عکسای تولد شازده ی مامان بابا با تم بن تن آخر شب هم همه با هم رفتیم رستوران واسه شام       ...
26 ارديبهشت 1394

بیست و دو ماهگی و بیست و سه ماهگی گل پسر

سلام عزیز دلم شرمنده مامان جون تو این مدت نیومدم واست پست جدید بزارم ولی اومدم جبران کنم و کلی عکس جدید دارم اول از همه بیست و دو ماهگی وبیست و سه ماهگیت مبارک خداروشکر تو این مدت اتفاق خاصی پیش نیومد و کلا با هم خوش بودیم ولی شما گل پسر ماشالاء مرد شدی و من و بابایی یک ثانیه نمیتونیم بدون شما زندگی کنیم همه ی کلمات و به اون زبون شیرین خودت میگی و اونایی که سخته من و بابایی  ترجمه می کنیم اسفند و خوب گذروندیم و اماده ی شروع سال جدید بودیم طبق برنامه ی هر سال بیست ونه اسفند رفتیم سبزوار کل پانزده روز و اونجا بودیم البته دو سه روز رفتیم مشهد خیلی خوش گذشت  تعطیلات و پانزدهم برگشتیم 18 فروردین شما گ...
26 ارديبهشت 1394

بيست و يک ماهگى

شهراد جون بيست و يک ماهگيت مبارک پسر گلم   ايشالاسال هاى سال کنار هم شاد زندگى کنيم من و بابايى خيلى دوست داريم   شهراد جونم  الان  ديگه هر کلمه اى ميگيم تکرار ميکنى  تو خيابون کفشات و پات ميکنم راه برىخيلى دوست دارى عاشق راه رفتنىولى هوا چون سرد نميشه زياد بريم بيرونتو اين يه ماه بخاطر دندونات يه شب خيلى تب داشتى و بيحال بودى ولى خداروشکر زود تموم شداز شلوغى و سروصدا هم ميترسى کنسرت شهرام شکوهى رفتيم از همون ثانيه اول شروع کردى به گريه کردن مجبور شدم دايى سجاد بگم بياد دنبالت با اونا برى خونه   يه عروسى ام رفتيم همين وضعيت دوباره بوجود اومد که بابايى مجبور شد شما گل پسر وببره تو ماشين   &nb...
19 بهمن 1393

نوزده ماهگى

سلام گل پسرنوزده ماهگيت مبارک ايشالا سال هاى سال به خوبى و خوشى کنار هم شاد زندگى  کنيم       هفت اذر ششمين سالگرد عقد من و بابايى بود   همسر عزيزم سالروز يکي شدنمون رو تبريک ميگم   چند سالي هست ک آبان* ماه خيلى بدي هست واسم و خاطرات بسيار بدى دارم و هميشه سعى ميکنم اصلا ثانيه اى به اونا فک نکنم امسال فک ميکردم داره به خوبى ميگذره ولى بازم يه خاطره بد تو سال نود و سه واسم گذاشت شب بيست و چهارم رفتيم خونه همکار بابايى از اونجا ک برگشتيم باباي گفت دو تا پهلوم درد ميکنه و فک کنم باز سنگ کليه و...خلاصه تا صبح درد و تحمل کرد و ساعت نه رفت متخصص و واسش سونو نوشت تقريبا ساعت سه رفتيم سونو دکتر گفت آپاند...
4 آذر 1393

هجده ماهگى گل پسر

    وسعت دوست داشتنت براى من   همان بهشتى است که  گفتن   زير پاى مادران است           مثل نفسى براى من...        مثل هوا......مثل آب.....        پس بدان...   اگر نبودى....   نبودم........        اگر نباشى....نيستم....بى تو....من؛ هيچم          پسر گلم من و بابايى با تمام وجود دوست داريم    هجده ماه وجود نازنينت تو زندگى ما باعث بهتر و بهتر شدن تمام لحظه هاى زندگيمون شده هر لحظه با هم بودن شيرين ترين روزها...
19 آبان 1393

هفده ماهگى

    سلام گل پسر   هفده ماهگيت مبارک عزيزم   شهراد جون روزها ماه ها وسال ها ميگذره و تو روز به روز دارى بزرگتر ميشى پسر گلم مرد شدى واسه خودت    از خداى مهربون هميشه بخاطر اينکه شما گل پسرو وارد زندگى من و بابايى کرد شاکرم   يکم از کارات بگم :عاشق آهنگ هستى و کنترل و ميارى واست آهنگ بزارم و طبق دستور شما گل پسر بايد باهات برقصم!!!!وقتى تو ماشين هستيم  اگه آهنگى که گوش ميديم و دوست نداشته باشى دست بابايى و ميبرى جلو تا آهنگ بعدى و بزاره واست   بهت ميگم شهراد چشمات کو؟؟؟  گوش و دهان و زبون وپاومو کو؟؟؟؟با دستت نشونم ميدى   خداروشکر غذا خوردنت عالى شده عيد قربان...
4 آبان 1393

شانزده ماهگى گل پسر

  سلام به گل پسر   شانزده ماهگيت مبارک عزيزم   پسر گلم تقريبا بيست روز قبل شروع کردى به راه رفتن قبلا راه ميرفتى ولى در حد دو سه قدم ولى ماشالا الان کامل راه ميرى دور خودت ميچرخى عقب جلو ميرى و وقتى خيلى خوشحالى  بشين پاشو هم ميرى   هروقت صداى آهنگ ميشنوى شروع ميکنى به رقصيدن           فدات بشم ک دستات و تکون ميدى و ميرقصى   عاشق تل و کليپسى   غذاخوردنت خداروشکر عالى شده هم از غذاهاى خودمون ميخورى هم سوپ ى ک واست درست ميکنم   خيلى شيطون شدى   راستى بيست و پنج شهريور يه اتفاق خيلى خوب واسمون افتاد و باعث خوشحالى من و بابايي شد &n...
1 مهر 1393

پانزده ماهگی شازده

  شهراد جون پانزده ماهگیت مبارک   تا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر ! مادر شدم اوپاره جان شد،خدا را شکر       شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من   لبخند زد جانم غزل خوان شد،خدا را شکر من باغبان تازه کاری بودم اما او   یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر       او آمد و باران رحمت با خودش آورد   گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر       سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم   شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر...
17 مرداد 1393

پنجمين سالگرد ازدواجمان

      همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، بیش از آنچه تصور کنی           .  در ثانیه‌های بودنت می‌مانم. در فصل شکست خوردنت می‌مانم  یک سال نه ده سال چه فرقی دارد. تا لحظه دل سپردنت می‌مانم و دوستت دارم . . .                 سلام عشق مامان پنج سال از ازدواج من و بابايى گذشت و امسال دومين سالى بود که شما کنارمون بودى       به همين دليل ديشب بابايى واسه شام دعوتمون کرد بيرون   تقريب...
21 تير 1393